از اوایل صفر بین بچه مذهبی ها زمزمه هایی می پیچه”
اربعین می ری یا نه؟
پاسپورت داری؟
ویزا گرفتی ؟
همسفریات کیا هستند ؟
بعد کم کم به دو دسته ی جامانده و کربلایی تقسیم میشه. هرنفر کوله پشتی ای بر می داره و شروع میکنه به گلچین کردن وسایلی که نیاز داره
از اون جایی که این سفر جنسش با بقیه ی سفرها فرق داره ، همه سعی می کنند سبک بار باشن ؛ چه مادی و چه ….
“به امید ظهور”

آروم‌آروم کنار اتوبوس ؛ کربلایی ها دور هم جمع می شن هر کس فقط خودشو اورده و یه کوله پشتی.
کاروان راه می افته به سمت مرز
تا زمانی که توی ایرانی همه مسافرن ؛اما به محض اینکه از مرز رد شدی می شی زائر حسین(ع)
از اونجا به بعد دیگه پول بی معنی میشه همه خدمت میکنند فقط برای عشق ، به بهانه ی عشق …
به نجف می رسی
از کوچه ها که میگذری درِ اکثر خونه ها به روی زائرین بازه ؛ اون اندک در هایی هم که بسته است برای زائرین خانم در نظر گرفته شده
تو میمانی و هزار گزینه برای انتخاب و کلی خواهش و اصرار
“به امید ظهور”
بالاخره جلوی در خونه ای تسلیم میشی
وارد که میشی صاحب خانه بهترین سفره ای که میتونسته برات پهن کنه رو پهن کرده. لباس هات رو می گیره که بشوره و حمام خونه رو برات آماده کرده تا گرد و غبارو خستگی سفر رو از تنت به در کنی
بعد از حمام هم رخت خوابی برات آماده میکنه که بخوابی.! و می خوابی!
برای اذان صبح بیدار می شی و اقامه نماز را توی ایوان حرم امیرالمومنین می گی نماز رو وصل میکنی به زیارت ، زیارتی که هم زیارت اوله و هم آخر برای همین حس و حال خاص خودش رو داره
در یک لحظه ، وداع نجف ؛ سلام کربلا
پیاده میری به سمت میعادگاه عاشقان و موکب ها و موکب دارانی که منت شما را می کشند تا از نذری هاشون فقط بچشی! و هرک هر چه داره آورده و آنانی که پول نداشتند زائران خسته رو ماساژ می دن ، کار می کنند و حتی بعضی ها شب ها برای زائرین آتش روشن می کنند تا گرم شوند ؛ بیش از آتش در توانشون نیست
“به امید ظهور”
ستون ستون ، قدم قدم ، موکب موکب میای
بعضی ها به نیابت از یک شهید راه میروند ، برگه ی روی کوله پشتیشون این رو میگه
بعضی های دیگه روی همون برگه شعار نوشتند
بعضی ها دعا
بعضی ها حدیث
بعضی ها هم درد و دل با امامشون رو.
کار قشنگیه ؛ شهدایی که شعار می دادند «کربلا کربلا ما داریم می آییم.» الان فرزندانشون و ادامه دهنده راهشون توی این مسیرند و به نیابت از اونا قدم برمیدارند
از ستون ۱۳۰۰ به بعد حال و هوا عوض میشه ؛ همه رسیدند کربلا ؛ وصال یار …
کاروان ها اکثرا با هم راه می رن و همنوایی می کنن بعضی ها هم در گوشه ی مسیر با امامشون خلوت کردند و روضه می خونند.
حالا اکثر پاها تاول زده و خسته است ولی مغناطیس حسین(ع) قوی تر شده. از پایین پل دوم بالای پل را که نگاه می کنی چشم ها اکثرا گریان است.
“به امید ظهور”
بالا می ری و گنبدی طلایی و زیبارو که از پشت نخل ها خود نمایی می کنه رو میبینی با همون چشمانی که دیگه الان بارونی شده . دست بر سینه سلامی می دی با جان کلامت ،سلامی بسیار دلچسب ، انگار که جواب سلام را با جان و دل حس می کنی و اون گمشده ای رو که سه شبانه روز برایش در سرما و گرما ؛ پیاده اومدی رو پیدا میکنی.
“به امید ظهور”

اللهم عجل لولیک الفرج .