ساعت طرف های سه یا چهار بعد ازظهربود و ما هم انتهای کار بودیم . تقریبا همه ی مرغ ها و برنج ها را پخش کرده بودیم ، دو یا سه تا از بسته ها هم  دست علی مانده بود . خستگی داشت از پا درمان می آورد ، سخت بود ؛دهان روزه ، گرما ، کار سنگین، انگار داشتیم کوه می کندیم .

 چندتا خانه ته کوچه مانده  ، ظاهرشان که خیلی فقیرانه است ، درهای زنگ زده ، آجرهای ریخته . فقر عجیبی در فضا موج میزند، انگار خیلی وقت است که کسی  طرف آنها نرفته بود . خیلی خسته بودم چیزی هم همراهم نبود ، پیش خودم گفتم : بی خودی چرا بروم؟ ، من را ببینند معذب می شوند ؛قرار شد من و احسان برگردیم .

حس توصیف ناپذیری بود هم خوشحال بودیم ، هم خسته… ، چنین حسی را وقت هایی که بعداز یک فوتبال جانانه حریف را به قول معروف “می ترکوندیم” تجربه کرده بودم  ، چقدر در راه از هم تشکر کرده و قربون صدقه هم دیگر رفتیم ، انگار اولین برکات این کار خیر داشت رویمان  اثر می گذاشت ،  دلمان به هم گرم بود وخوشحال بودیم . بعد از یک روز کار سخت چقدر می چسبید شیرینی تماشای لبخند بچه های محله کوره آجرپزی  .
ضعف کرده بودم ، خیلی نمی فهمیدم زمان چه جور دارد سپری می شود ، قدم هایم سنگین و سنگین تر می شد انگار کم کم می خواستم بیافتم زمین . گرمای هوا یک طرف ، تشنگی هم ازطرفی ، دیگر واقعا داشتم می افتادم . آخرهای کوچه بود ، احساس کردم  کسی سر کوچه ایستاده است ، آفتاب نمی گذاشت دقیق ببینم اش ،  زنی بود : جوان ،چادری ، زنبیل به دست با یک بچه ی سه یا چهار ساله ؛ خشکم زد ، اندکی ایستادم ، چیزی نداشتم برایش ،یعنی چیزی نمانده بود :همه ی مرغ ها تمام شده ،  برنج هاهم که هیچی!! ،زبانم بند آمده بود ، گفتم فوقش اگر چیزی خواست ، عذر خواهی می کنم و میگویم دفعه بعد انشالله….

یواشکی نگاهش کردم ، سرش روبه پایین است ، کم کم به سمت ماشین رفتم ، به روی خودم نیاوردم که دیدم اش ، برایم عجیب بود ، کسی نیامد به سمتم !! ، سرم را یواش برگرداندم به طرفش ، اورفته بود !

 

«محمد اخلاق پسند ، مسول خیریه مهربهشتی انجمن اسلامی دانشجویان دانشکده پزشکی دانشگاه علوم پزشکی شهیدبهشتی»