«هوای این روزای من هوای سنگره، یه حسی روحمو تا زینبیه میبره، تا کی باید بشینمو خدا خدا کنم، به عکس صورت شهیدامون نگا کنم، حالا که من نبودم اون روزا تو کربلا، بی بی بذار بیام بشم برای تو فدا، درسته که من آدم بدی شدم ولی، هنوز یه غیرتی دارم رو دختر علی، باید برای اینکه جونمو فدا کنم، به حضرت علی اکبر اقتدا کنم، چی میشه پرچم حرم برام کفن بشه، سلام به بی بی شهادتین من بشه….»
خداوندا چمران نیستم که برایت زیبا و عارفانه بنویسم، همت نیستم که برایت زیبا شهید شوم،آوینی نیستم که برایت زیبا تصویرگری کنم،متوسلیان نیستم که برایت زیبا جاوید شوم،بابایی نیستم که برایت زیبا پرواز کنم…. پرنده پرشکسته ای هستم که امید دارم به نگاشته ام نگاهی افکنی تا شاید مرهمی باشد بر زخم دل های آشنا….
ای آوینی،ای سید شهیدان اهل قلم،راوی لحظه های پرشور عاشقی، خالق روایت فتح؛ کاش دوباره می آمدی و قلم و صدایت راوی داستان حماسی یاران آخرالزمانی فرزند فاطمه میشد. کاش دوباره قلم به دست میگرفتی و این بار به جای روایت فتح از روایت نصر میگفتی؛ روایت ناصران دین حسین،آنان که در بهبوهه دنیازدگی و زندگی ماشینی از میان سربندها سربند یازهرا سلام الله علیها را برگزیدند و با درک موقعیت زمانی خویش علم عاشقی به دوش کشیدند.
اولین یادواره شهدای مدافع حرم استان اصفهان باعث شد تا قلم برگیرم و بنویسم از جوانمردانی که پر از مفهوم هستند،پر از حس های خوب… از مردان غیور وطنم ایران که پای در بساط عند ربهم یرزقون نهادند و رفتند تا سنگ به پیشانی گنبد نخورد… صالحانی بی گمان از جنس آسمان با دلی شوریده و عاشق…
و براستی دل که بی قرار باشد،روح که با آسمان گره خورده باشد،پا که گیر زمین نباشد،تمامی قرارها به هم میخورد. رفتن آسان میشود و بی بهانه…. و این غیرتمندان عاشق، وابسته ی زمین نبودند و سودای بهشت داشتند، در حسرت همت و باکری میسوختند و گمان نمیکردند که در باغ شهادت روزی به رویشان گشوده شود. اما سرانجام همت تکرار شده تاریخ شدند و در تاریخ اثبات شده که عاشق تا به محبوبش نرسد آرام نمیگیرد…. و آن هنگام که به آسمان رسیدند رو به ما گفتند: زمین چقدر حقیر است آهای خاکی ها!! و ما همچنان شهادت بی درد میطلبیم غافل از اینکه شهادت جز به اهل درد نمیدهند.
وبراستی سخت است مادر باشی و جوان دسته گلت در برابرت زانو بزند و نشان از لباس خاکی بگیرد برای علمداری در جبهه ها… و در کمتر از آنی توشه رفتن بسته شده باشد و خود به چشم خویشتن بینی که جانت میرود.سخت است پدر باشی و ثمره عمرت با بوسه ای بر پیشانی بگوید من نمردم که حرم جای حرامی بشود…
سخت است که در لحظه باشکوه عقد، نوعروس از تازه دامادش بشنود که دعا کن من شهید شوم.سخت است که بعد از پدر شدن باوجود عشق به همسر وفرزند بگویی نمیخواهم به شما وابسته شوم….
اما امان از لحظه ای که داماد در روز عروسی بازگردد؛ چگونه؟ بر روی دوش مردم و با خالی بر پیشانی.وای از لحظه ای که با دیدن پیکری، زنی جوان ناگهان پیر شود. و امان از وقتی که طفلی بغض کرده در میان جمعیت چشم میگرداند تا شاید بتواند شوق تازه حرف زدنش را در گوش های پدرش خالی کند…
اما در نهایت میبینی چه شکوهی بیش از این؟؟ با پای خودت میروی و بر روی دوش مردم برمیگردی.
و حالا عکس هایتان را در خیابان های شهرم می بینم که زیرش نوشته اند”مدافع حرم”. و کوچه هایمان را به نامتان میزنند تا هرگاه آدرس منزلمان را میدهیم بدانیم گذرگاه خون کدام شهید است که با آرامش به خانه میرسیم.
آری آزادی رایگان نیست و زیر چتر شهدا در امان هستیم. اما در این میان فرق است بین بچه پولدارهایی که چیزی ندارند برای نمایش و اظهار وجود در واقعیت و فضای مجازی جز ثروت پدرانشان؛با بچه پولداری که ماشین مدل بالا،خانه شیک، مال و ثروت و از همه مهمتر جان و جوانیش را تقدیم راه امام حسین(ع) میکند تا لقب شهید را یدک بکشد. آنوقت جماعت بی انصاف همیشه طلبکار میگویند: اینان میروند تا پولی به جیب بزنند، رایگان که نمیروند!!!
خدا را خدا را!! اندکی تفکر… ما با دل ها چه میکنیم؟؟ این زخم ها دل را میسوزاند، این زخم ها درد دارد دردی تا اعماق وجود… دردت را که نکشیدیم، کاش حداقل با رفتارمان درد بر دلت هم نمیگذاشتیم. و به قول سردار شهید احمد کاظمی که شهادت را در بی خبری طلب کرد و راهش پر رهرو باد: «شهدا از ما میخواهند راهشان را ادامه دهیم. این راه روشن روشن است، فانوس به دست گرفته ایم برای چه؟»
پشت بی سیم حسین باز فریاد بلندی دارد »آی ای همسفران با شمایم که ز خیل شهدا جا ماندید، بشتابید که معبر باز است… روی به سوی دشمن همه یورش ببرید، مین اگر هست فقط مین هواهای شماست. پای بر مین هواها بزنید که رهایی اینجاست« خش خشی کرد بی سیم، حاج حسین آه کشید، باز در گوش صدایش پیچید: رمز همان رمز قدیم است،همان رمز بزرگ؛ همه با نام خدا… “یازهرا”